|
بزنگاه
|
||
|
يادداشتهاي احسان حضرتي |
آه از این هستی که تا جان داشتیم
یا غم جان یا غم نان داشتیم
درد پنهان بود و رنج آشکار
آنچه از پیدا و پنهان داشتیم
نه غم ایمان و نه پروای کفر
ما نزاع کفر و ایمان داشتیم
هرکه گویی زد در این میدان و ما
گوی سر در خط فرمان داشتیم
این خطا از چشم ما بود ای دریغ
چشم یاری گر ز یاران داشتیم
انتظار عقل بردیم از "امیر"
چشم دانایی ز نادان داشتیم!
استاد امیری فیروزکوهی
میلی به ادامهی این روند بیهوده ندارم؛ سلسلهبی پایان ضجه مویه و نق! این را به عنوان پایانی بر این فصل بد اینجا میگذارم و تمام!
جستم و از وجد آستین بفشاندم / یک دو معلق زدم چو مردم شیدا
"قاآنی"
خسته از تن مانده از جان در اوان زندگی
دل شکسته، پای بسته در میان زندگی
تن به کاهش دل به خواهش از یکی رشک پری
دم به دم غم اشک و ماتم هر زمان زندگی
دین و دل گم جان و تن گم برگ و بارم بی بری
کو فراغ خاطری و کو توان زندگی؟!
آه حاصل یار غافل پای جان در لای و گل
تا چه سان تیر افکنم از این کمان زندگی
زندگی نی مردگی نی عبدی و شاهنشهی نی
عقل حیران در معمای چه سان زندگی
خشم و وحشت شک و حیرت زیر و بالای جهان
کردهام گوش فلک کر از فغان زندگی
بستهی تن زخمی جان زیر سم کوب اجل
جان چه سان در میبرد از بی امان زندگی؟!
مصلوب به دار لحظهها، مضطر من
از خیر ندیده حاصلی جز شر من
از پویهی دم به دم، دویدن عمریجز رنج نبرده بهرهای دیگر من
هم رنجه ز جان و هم گریزان از تن
افروخته دل، سوخته خشک و تر من
در دفتر دهر خطّی از مردی نه
تا کی به عبث ورق زنم دفتر من
دیروز بد و کنون و فردامان بد
امید نبسته بر از این بهتر من
جانی و هزار تیر کینام در پی
بر نوحهی چرخ چنبری منبر من
در محبس خود قفاخور یارانم
بیزار زهست و بود خود یکسر من
تا در رسدم مگر فراغ هستی
بر خرمن تن فتاده چون آذر من!
برای افسانه:
ای عالم جان، جهان اوهام
ای از تو گرفته جان من کام
ای پایهی کمترین سلوکت
رفتن ز خودی، گذر ز ایام!
خاکستری نجیب ِ دوران
از توست مرا نصیب، یزدان
بی تو نه کمی نه بیش ماند
جانمایهی خاطری و نسیان
از معرفتت بشر به حیرت
در تربیتت فلک به حسرت
اصلت نشناسم و تبارت
بس این که تویی نیای فکرت
آغاز خرد، شروع انسان
پایان کمی، ورای امکان
فسخ همه مایه های نقصان
از جود تو بسته نضج و بنیان
جانی و چو جان برون ز دیده
نی جای تو را نه دل نه دیده
با آنکه برون ز حسّ دیدی
وانکس که نبیندت چه دیده؟!...
با این همه خسته ام از انسان
دل کنده ام از حیات اینسان
چنگی به دلم نمی زند عمر
مرگ است یگانه خواهش جان!
این شعر را ارتجالا در بستر بیماری نوشتم و در آن از شیوهی تداعی آزاد معانی بهره بردم:
بار خدایا ز عمر سفله نفورم
زنده ام اما درون خویش به گورم
زندگی اصلا به قامتم نشدی راست
خصلت وارونگی جبلّت دنیاست
بیش طلب گر کنی کمیت فزاید
هرچه ثبوتش گمان بری بنپاید
در پی راحت اگر روی بنرفتی
شادی اگر بسپری به دردسر افتی
************
چشم حقیقت گشا دمی و جهان بین
صورتکانی خوش و ذوات ددان بین
"مسخ"شنیدی اگر، بیا و عیان بین
عالم و آدم بجو خران و سگان بین
یک به یک این همه نزاع گران بین
مشتری و ماه ددخوان به قران بین
*********
هرچه زبان آوری کنم به غم خویش
بیش شود رنج جان و بیش دلم ریش
بگذرم از این سخن که عمر گداز است
عمر چو در ناخوشی کمیش دراز است
آنکه تنش خستهی تطاول ....است
معجز عیسی مگر کمر کندش راست
**********
بارخدایا چه آمدست مهان را؟!
چیست سبب خواری مدام یلان را؟!
کیست که بر هم زده زمین و زمان را؟!
..........................................؟!
..........................................؟!
..........................................؟!
...
فرض کنید تمام حرفهای شما درست است، و باز فرض کنید که هر چه دیگران در این باره گفته اند و می گویند اشتباه باشد آخر از کجای این چیزها در می آید که من بر باطل بوده ام؟! ببخشید که در عین بی اعتقادی از حق و باطل حرف می زنم اما به هر حال شما این زبان را بهتر درک می کنید و خوب می دانید منظورم چیست هرچند امیدوار نیستم که به روی مبارک بیاورید اما برای من همین که بدانم فهمیده اید بس است.
آقای محترم و بسیار محترم!
من ضعف اعصاب دارم و شما خبط دماغ؛ حالا چطور می شود که با هم یک دیالوگ سالم برقرار کنیم الله اعلم! بهتر است به جای این اباطیل حرف آخرم را بزنم و بروم. این پایگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل است. درست مثل خودم و زندگی ام. لطفا، لطفا آرامش من را به هم نریزید و سایه تان را از سرم کم کنید.
زیاده عرضی نیست. تصدق وجود شریفتان:الف
پری واره ی مغموم
با آن تن سکرآور لزج
و عطر پولکی نگاه های مدام برنده
که بوی عمق و دریا می دهند
و دست هایی که پرواز را بلدند
چه مومنانه عشق را به بسترم می کشانی
و چه جسمانیت محض و ملموسی می شود روح
پیچیده در اندام اثیری تو
که طعم همه دریاهاست
گفتم عجیب است که شما حتی یک عکس هم با هم ندارید. گفت من با هیچ بزرگی عکس ندارم برای اینکه همیشه فکر می کردم هنوز فرصت هست، اصلن به مرگ کسی نمی اندیشیدم. هرگز تصور نمی کردم روزی باشد که من باشم و او نباشد اما زندگی همه چیز را به من نشان داد. همه را دانه دانه گرفت و من را بی هیچ هیاهو و جنجالی به این گوشه ی دنج اتاق کشاند و آن قدر در این حال ماندم که حالا در هستی و بودنم شک دارم. دیگر واکنش ام را نسبت به زمان از دست داده ام. ما هر دو به راه خود می رویم هر چند زندگی ام به صورتی است که انگار در زمان تاب می خورم اما آرام ام. می گذارم به خودش باشد و خودم هم می روم که بخوابم گاهی هم به خیابان می روم و به اولین بقال و چقالی که می رسم شروع می کنم به حرف زدن. شوخی میکنم، مزه می پرانم تا بدانم که هستم اما بی فایده است. کسی نیست. خانه ما رو به کوچه اشباح باز می شود. سایه ها می آیند و می روند همه هم در عبورند اما به حقیقت کسی نیست. هر چه حرف می زنم، می شنوم، می بینم، کذب محض است. هیچ چیز صحت ندارد. فقط زندگی است که همین جور بی وقفه و لاینقطع از مرکز بودنم، عدل وجودم، می گذرد. نمی دانم، همین است دیگر!
در همه عمر از آن پشيمانيم!
تازگی ها کار نمی کنم و کمتر میلی به هم کلام شدن با دیگران دارم. سعی می کنم در هاله ی تنهایی دور خودم فرو بروم و به این فکر کنم که چرا زندگی این قدر تهوع آور است. خیلی تلاش کردم که به نحوی این آشفتگی بی سازمان و هدف را برای خودم تحلیل کنم اما هر بار شکست خوردم. عجالتا فقط می دانم که «غفلت» اگر بود همه چیز هست همین که از سر انگشتت پر کشید تو می مانی و یک دنیا بیهودگی، هرزگی و... همه چیز رو به فریبی بی پایان شناور است من اما سعی می کنم اینجا جایی درست در همین کناره ها بیابم و خودم را به دست این موج فراگیر نسپارم. چرا و چطورش را نمی دانم. من هیچ چیز نمی دانم. شاید یک جور دهن کجی به خودم و همه باشد. به این زندگی رقت باری که هیچ وقت با من خوب تا نکرد. به سرم زده فرار کنم. بروم در یک بیابان دور و کور با دستهای خودم گورم را بکنم و اندک آرامشی که کائنات همه عمر از من دریغ کرده است را در خنکای قبر بجویم. کاش خدا بود. کاش خدایی بود. کاش ایمانی بود که دستهای سرگردانم را به تمنای تراش پیکری مقدس گرم در کار می کرد. کاش امیدی باشد. کاش همه چیز این طور نباشد و کاش کاش کاش...
|
|